تبليغاتX
مکانی در آفتاب

پارسال برای سالگرد ازدواجمون کادو برای خودمون یک سگ گرفتیم... الانم پیشم خوابیده و هر چند وقت یک بار پوزه اش رو میزنه زیر دستم که یعنی چه گهی میخوری نازم کن ببینم بیشعور...از این سگهای پررو و فرصت طلبه...از وقتی که گرفتیمش کلی پی دی اف آموزش تربیت سگ خوندم ولی الان تنها چیزی که میدونم اینه که خیلی بی تربیته و کاری هم از دستمون برنمیاد چون خیلی ناز و پدرسگه...سه روز نگذشته بود که اورده بودیمش یه دفعه ازش متنفر شدم...چون که خونه و زندگیمون رو بهم ریخته بود...فرشهامون رو جمع کرده بودیم روی مبلها ملافه های سبز و نارنجی و آبی انداخته بودیم و همه جا روزنامه پهن بود ولی هر روز باید جیش و ان خانوم رو از رو سرامیکها پاک میکردیم...تمام گلدون های نازنینمون رو چیده بودیم روی اپن آشپزخونه که برگهاشون رو بیشتر از این ریز ریز نکنه....همه زندگیمون شده بود موی سفید و خونمون بوی سرکه میداد چون هر دفعه جای جیشش رو باید سرکه میزدیم که نفهمه کجا خرابکاری کرده بوده و اونجا رو بکنه توالت....قرار شد پسش بدیم و زنگ زدیم به دوست امیر که برامون اورده بودش و اونم شمال بود و گفت برگردم میام دنبالش....یه کمی خیالم راحت شد ولی انگار اونم فهمیده بود که ازش متنفر شدم و رفته بود زیر میز عسلی اتاق امیر و از اون زیر با چشمهای سیاه گردش با ناراحتی نگامون میکرد و هر چی پیش پیش میکردیم نمیومد بیرون...یعنی قشنگ میدونه چجوری آدم رو خر کنه ها...هیچی دیگه سرتون رو درد نیارم از اون روز انقدر منت کشیش رو کردیم و به دلش راه اومدیم و گذاشتیم برینه به سرمون تا جمعه کذایی که پسره بدقول بهمون گفته بود از شمال میاد و میبرتش پسش بده....کار به اونجا رسید که پنجشنبه شب بردیمش تو تختمون وسطمون خوابوندیمش که پس فردا یه وقت یادش افتادیم بدونیم که چه حالی داره که یه شب زمستون یه سگ سفید پشمالو که دماغش و دور چشماش صورتیه تو بغلت بخوابه و آروم نفس بکشه و وقتی خواب بد دید و تو خواب ناله کرد آروم نازش کنی و بیدارش کنی و باز محکمتر بغلش کنی و لحاف رو بکشی روش....اون جمعه هیچ وقت نیومد...یعنی اومد ولی چند روز از دل باختن ما گذشته بود و دیگه اگه کسی میخواست ازمون بگیرتش چشماشو از کاسه در میوردیم...

 الان دیگه شرایط به بدیه قبل نیست....دیگه بیخیال فرشهامون شدیم و پهنشون کردیم زیر خانوم که میخواد پیشمون باشه زیرش نرم باشه...200 تومن دادیم برای مبلهای قهوه ایمون پیراهن مبل سفید دوختیم که موهاش روی اعصابمون نره و خونمون هم مثل خونه خانم هاویشام نباشه....14 تومن دادیم چند سی سی دوای آموزش ادرار سگ خریدیم که فکر کنم جیش یه سگ نابالغ توش ریخته بودن و بالاخره بهش یاد دادیم که بره تو حموم روی روزنامه بشاشه...و بالاخره راضی شدیم که لازم نیست روزی هزار بار دستهامون رو بشوریم و شب با آه و ناله یک کیلو کرم بریزیم روی دستهای ترک خورده مون....البته هنوز گلدونامون روی بلندی های خونه است و تا یه نفر میخواد بیاد خونمون برمیگردونیمشون سرجاشون و باز تا میخوایم تنهاش بزاریم باید همه رو جمع کنیم....چون از این سگ های دوروئه...یعنی جلوی ما یه سگ ملوسه و اصلا طرف گلدون و سطل آشغال نمیره ولی به محض اینکه پامون رو از خونه بزاریم بیرون یه چیزی پیدا میکنه که ریز ریز کنه...داره تربیتمون میکنه که تنهاش نزاریم!!! اکثرا البته چیزی پیدا نمیکنه و اگه پیدا کنه وقتی میرسیم خونه به جای اینکه بیاد استقبال میره بین درخونه و دیوار قایم میشه و اون موقع است که میزنیم توی سرمون و بدو بدو دنبال محل خرابکاری میگردیم که همیشه هم به راحتی پیدا نمیشه....یه بار امیر لپ تاپش رو گذاشته بود وسط خونه و وبکمش رو گذاشته بود روی رکورد که ببینیم ما میریم چی کار میکنه.....عزیزم یک ساعت نشسته بود زل زده بود به در و قشنگ معلوم بود که از ته دل امیدواره که برگردیم و رفتنمون یه دروغ باشه ولی بعدش از دید دوربین خارج شد و هنوز هم نفهمیدیم که روزها که تنهاست چی کار میکنه....البته سگ قدرشناسی هم هست....به جای غذا و جای خوابی که بهش دادیم پشه هامونو برامون میخوره و خیلی هم ماهرانه این کارو میکنه....داره روبه روشو نگاه میکنه یه دفعه سریع سرش رو میبره جلو و دهنش رو باز و بسته میکنه و باز رو به روشو نگاه میکنه و دیگه پشه ای وجود نداره....خوبیش اینه که کلا میوته و تا حالا چهار پنج بار بیشتر واق واق نکرده که البته دو بارش زمانی بوده که بالای مبل دراز کشیده بوده و دهنش 5 سانتی گوش من بوده....ولی واقعا بعضی وقتها دلم میخواد حرف بزنه....هی بهش میگم یه چیزی بگو جان من یه حرفی بزن ولی اصلا و ابدا....البته از چشماش کاملا معلومه که تو دلش چی میگذره...حتی یه بار قشنگ فهمیدم که داره میگه این چه بوییه داره میاد....در این حد....عصرها میره بالای کاناپه سه نفره مون و از پنجره بیرون رو نگاه میکنه...پشت گردنش هم صافه و واقعا دل آدم مچاله میشه از سایز و مدل نشستنش....عزیز دلم علاوه بر شکار پشه، یه عالمه شادی اورده تو خونمون....از هزار تا بچه بهتره....هم لازم نبود بزامش هم خودش بلده راه بره هم غذا بخوره هم زر زر نمیکنه همش دم گوشمون....هم اینکه هر وقت حوصله نداشتیم میتونیم محلش نزاریم و پس فردا نمیره تو جامعه و روانی بازی دربیاره و با اینکه دلم نمیاد ولی میدونم که هر وقت خواستیم میتونیم پسش بدیم...الانم خوابش برد ....لازمم نبود براش لالایی بخونم...اون روزهایی که میخواستیم پسش بدیم فکر میکردم که زندگی ما چیزی کم نداشت که بخوایم بهش اضافه کنیم و الان این اومده تعادلمون رو بهم زده و وقتمون رو گرفته ولی الان میدونم که همه زندگی ها یه سگ کم داره....حتی اگه یه سگ بی تربیت و دو رو و بی شخصیت مثل سگ ما باشه

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391ساعت توسط رها |

من کلا از بچگی در معرض مرگ نبودم....فقط یه پدربزرگ داشتم که دوازده سیزده سالم بود، صبح تو سن 83 سالگی در حالیکه سر و مر و گنده داشت از خیابون رد میشد ماشین بهش زد و برای اینکه متوجهتون کنم که چقدر ننه بابامون ما رو از مرگ دور نگه داشته بودن تو سالهای جنگ، همین بس که وقتی پدر بزرگم رو توی پزشکی قانونی پیدا کردن و معلوم شد چی شده بابام اومد که من و خواهرم رو از خونه برداره ببره بزاره پیش یکی از دوستای مامانم و توی راه هم برامون گفت که چی شده و ما شروع کردیم به گریه...دم در دوست مامانم که پرسید چی شد بالاخره؟ خواهرهفت ساله‌ام با گریه گفت فعلا که فوت کرده...

از مراسم عزاداری هم چیز زیادی یادم نیست....نه ما رو تشییع جنازه بردن نه ختم...از ماجراهای خونه پدربزرگم هم یه چیزی یادمه که بابام من و سیب گل رو نشونده بود رو پاش و بهمون میگفت از این به بعد باید حواسم رو جمع کنم به مامانتون نگم پدرسوخته!!! بابام به جای قربون صدقه بهمون پدر سوخته و پدرسگ میگه آخه.... اینم از وضع تربیتمون ....یعنی این پدر و مادر یه الگوی درستی از کمک سوگواری به ما نشون ندادن یا حتی خود سوگواری....یه صحنه هایی یادمه که مامانم یه دفعه سر غذا میزد زیر گریه و بابام به ما اشاره میکرد که حرف نزنین غذاتونو بخورین ....یادم نیست که چی شد که بالاخره مامانم حالش خوب شد...بعضی وقتها فکر میکنم که نکنه که هیچ وقت دیگه مثل قبلش نشده و من یادم نیست....

ولی الان خیلی چیزها میدونم از پروسه عزاداری....الان میدونم که بعد از 7 روز میشه کارهایی کرد که اصلا ربطی به مرگ و از دست دادن و اینا نداره...مثلا میتونی یخچالت رو خالی کنی و همه جاشو بشوری و به هیچی به غیر از یه یخچال تمیز فکر نکنی...بعد از دو هفته میتونی که هر شب قبل از خواب عکسهاش رو روی موبایلت نگاه نکنی ..... بعد از سه هفته میتونی بری مهمونی ولی حوصله نداشته باشی برقصی....بعد از 50 روز مهمونی بری و حتی برقصی ولی وقتی یه آهنگ خاطره انگیز شنیدی گریه کنی

الان که تقریبا دو ماه و نیم میگذره حس میکنم زندگیمون یه جورایی برگشته به روال قبلیش...به غیر از اینکه هرجمعه بریم تا بهشت زهرا و برگردیم، البته هنوز هم هر دفعه گریه هم هست همراهش...که خیلی هم از این بابت خوشحالم چون گریه نکردن خیلی بدتره.....هر از گاهی هم خواهرش یا مادرش زنگ بزنن خونمون گریه کنن و من تلفن رو از دست امیر که بی صدا با چشمای قرمز نشسته بگیرم و یک ساعت همون حرفای تکراری رو بزنم تا طرف رو آروم کنم....به نظرم اشتباه ترین کار توی عزاداری هم اینه که با کسی که به اندازه خودت نزدیک بوده- به کسی که از دست دادی- درد دل کنی...خودت که بهتر نمیشی اون آدم رو هم با خودت میکشی پایین...چون به نظر من زندگی اینجوریه که نمیشه هی حالت بد باشه و بد هم بمونه...منظورم خیلی بده ها نه متوسط...یعنی به نظرم هدف همه اینه که حالشون بهتر بشه...حتی کسایی که خواهرشونو از دست دادن....یا بچه شونو.....خیلی وقتها دلم میخواد به خواهر امیر یا مامانش بگم که وقتهایی که ناراحت هستین لطفا به امیر زنگ نزنین چون من کلی زحمت کشیدم تا حالش رو خوب کردم ولی بعدش که از بالا به خودم نگاه میکنم میبینم که خودخواه ترین آدم روی زمینم...برای همین هم چیزی به کسی نمیگم

به نظرم با اینکه ننه بابام هیچی یادم نداده بودن و حتی وقتی این اتفاق افتاد اصلا پیشم نبودن ولی تونستم به امیر کمک کنم تو این مدت... هر چند که قبل از اینکه این اتفاق بیفته خیلی وقتها تو تنهاییم از ترس گریه میکردم ...از ترس اینکه اون موقع هیچ کاری از دستم برنیاد....از ترس اینکه کسی بلایی سرش بیاد ....کلا از ناتوانی در کنترل وقایع.....به نظرم کمک کردن به هر آدم عزاداری یه تجربه منحصر به فرده...من خودم توی اینترنت خیلی سرچ میکردم که چی کار باید کرد...ولی واقعا نمیشه به کسی گفت که حال یه نفر دیگه رو چه جوری خوب کنه....برای یه پسر سی ساله نمیشه نشست و از اون دنیا و فرشتگان وبهشت و این چیزا حرف زد ولی شاید یه بچه شیش ساله با این حرفا آروم بشه....مثلا هنوزم امیر میگه که تصمیم نگرفته که اعتقاد داشته باشه که دنیایی هست بعد از اینجا....یا از اون بدتر هنوزم مرگ خواهرش رو باور نکرده...هنوز نمیدونه برای چی هر هفته میریم بهشت زهرا یا چرا بالای یه سنگ نشسته داره گریه میکنه...شاید این چیزا خیلی بد باشه و عمیق و من هم واقعا نمیدونم چی کار براش باید بکنم ولی همین که تو ظاهر زندگیمون دیگه معلوم نیست که عزاداریم فعلا برام کافیه...شایدم من خیلی احمقم...نمیدونم...ولی روزی که امیر توی خونه دوستش وسط مهمونی رفت ریشهاش رو با ماشین زد و لباس رنگی رنگی که براش خریده بودن رو تنش کرد و خندید، من بغض کرده بودم و اشک تو چشام جمع شده بود و قلبم داشت از خوشبختی ترک برمیداشت...حس میکردم همین الان امیر رو زاییدم... با اینکه میدونستم هنوز کلی دردسر مونده که بکشم ولی خوشحال بودم که درد زایمان تموم شد....

+ نوشته شده در شنبه دوم اردیبهشت 1391ساعت توسط رها |

نمیدونم هنوز کسی اینجا رو میخونه یا نه...فعلا که برای خودم احتمالا دارم مینویسم...سال 90 گه تموم شد خدا رو شکر...چهل و هشت روز پیش خواهر امیر فوت کرد...دقیقا دو ماه و سه روز بعد از اینکه دکتر گفت که دیگه شیمی درمانی روش جواب نمیده و یه نسخه بهمون داده بود که روش نوشته بود صد عدد آمپول مورفین...یعنی شیمی درمانی میکردن ولی غده ها هر روز بزرگتر میشد...21 مهر تو جواب سیتی اسکن نوشته بود یه عالمه غده که سه تاش از همه بزرگتره و هفت سانتی میشه...21 آبان نوشته بود یه عالمه غده که 5 تاش از همه بزرگتره و نه سانتی هستن...دیگه 21 آذر سیتی نداد...یعنی لازم نبود دیگه چون ده روز پیشش گفته بودن که دیگه شیمی درمانی فایده نداره...نمیدونم چرا دارم اینا رو مینویسم چون فکر کنم بعدا اگه بخونمشون چندان جالب نباشه ولی تا اینا رو ننویسم نمیتونم دوباره شروع کنم وبلاگ نویسی رو...پارسال تابستون که فهمیدیم سرطان داره و اولین بار بود که میرفتیم پیش دکتر که دوست داییم بود و قبل از اینکه ما بریم به داییم گفته بود امیدی زیادی نیست و دیر شده خیلی، تو ماشین با امیر جیغ میزدیم و گریه میکردیم...البته امیر هیچی نمیگفت و فقط دندوناش تند تند به هم میخورد و الکی میگفت چیزی نیست سردمه...من تنهایی گریه میکردم...اون دفعه آخر که گفت دیگه امیدی نیست و امیر خیلی خوشبینانه بهش گفت یعنی چند سال دیگه زنده است و دکتر گفت تو این جور وقتها به سال دیگه نمیگیم به ماه میگیم ولی بازم آدم با آدم فرق داره و معلوم نیست چند ماه، من تو ماشین میلرزیدم و امیر زل زده بود به ماشین جلویی و هر چی میگفتم گریه کن میگفت گریه ام نمیاد....تا چند روز بعدش هم گریه اش نیومد...رفته بودیم مهمونی...نشسته بودیم تو بالکن و جوجه کباب میخوردیم یه دفعه دیدم امیر نیست...از روی بالکن پریدم پشت بوم خونه بقلی دیدم نشسته داره گریه میکنه بلند بلند...اون یکی خواهرش سیتی اسکن آخر رو دیده بود و به خیال خودش زنگ زده بود به امیر خبر بده که مثل اینکه غده ها بزرگتر شده....مثلا میخواستیم کسی نفهمه ...قرار بود باباش سیتی اسکن ها رو قایم کنه که مطابق بقیه کارای زندگیش درست انجامش نداده بود...کم کم همه مهمونی جمع شدن رو پشت بوم بقلی و من و امیر رو بغل کرده بودن و همه با هم گریه میکردیم...جمله ای که از اون شب تو ذهنم بولد شده اینه " ما سه تا بچه ایم... نمیشه یهو بشیم دو تا...خانواده ما اینجوری نیست...." یه شب دیگه رو هم خوب یادمه که با دوستهای امیر نشستیم فکر کردیم ببینیم باید بهش بگیم یا نه...امیر فکر میکرد که حق داره بدونه برای اینکه شاید بخواد یه کارایی بکنه که الان نمیکنه...من فکر میکردم که نباید بهش بگیم و باید تا جایی که میشناسیمش سعی کنیم آرزوهاش رو برآورده کنیم...حتی میگفتم سه هفته یه بار مثل قبلا ها ببریمش بیمارستان و بگیم بهش سرم خالی بزنن و فکر کنه که داره شیمی درمانی میکنه چون اگه بفهمه که شیمی درمانیش قطع شده شاید مشکوک بشه...اون شب گفتیم اسمش رو مینویسیم کلاس والیبال و رقص هیپ هاپ و میبریمش هفته دیگه شمال و ...پس فرداش تب کرد و افتاد تو تخت و دیگه تا دو ماه بعدش نشد از خونه بره بیرون به جز دو بار که صندلی جلوی ماشین رو خوابوندیم و بردیمش بیرون...در حالیکه متادون خورده بود که فکر میکرد مسکن خارجیه و پوشک هم بسته بود...یه دفعه اش رفتیم میدون دم خونشون بستنی خورد یه دفعه هم رفتیم یه پارک جنگلی و زیر بقلش رو گرفتیم که روی برفا راه بره...خم میشدیم گوله برفی درست میکردم میدادیم دستش که بزنه بهمون...چون شکمش مثل حامله ها بزرگ شده بود...پاش هم باد کرده بود....باباش رفته بود پیش دکتر گفته بود پاش اینجوری شده دکتر گفته بود بیارینش بیمارستان...ولی نمیشد ببریمش بیمارستان چون وقتی که قرار شد شیمی درمانی نکنه بهش گفته بودن که دکتر گفته داروهاش جوری بودن که باید سه ماه صبر کنه تا نتیجه اش رو ببینیم و اونم کلی خوشحال شده بود و میگفت شیمی درمانیم تموم شده...اصلا دقیقا فردای روزی که دکتر اینو به من و امیر گفت تو فی س بوکش نوشته بو دلم میخواد دیگه هیچ وقت شیمی درمانی نکنم دلم میخواد دیگه هیچ وقت نرم بیمارستان...پیش خودمون قرار گذاشتیم هر چی که شد دیگه نبریمش بیمارستان...هر چند که آخرش بردیمش ولی اون موقع گفتیم نمیاریم بیمارستان دکتر هم نمیشد ببریم چون ممکن بود دستمون رو بشه...دکتر هم گفته بود یا کلیه هاش از کار داره میفته و آب جمع میشه تو بدنش یا خون لخته شده...همینجوری یه آمپول داده بود که اگه خون لخته شده خونش رقیق بشه ولی کلیه اش داشت از کار میفتاد...این آمپولا انقدر خونش رو رقیق کردن که معده اش خونریزی کرد...شب آخری که خونه بود دو سه بار خون بالا اورد ولی چون سیاه بود ما نفهمیدیم آخه خون قرمز بود تا جایی که میدونستیم...ما با همدیگه راجع بهش حرف نمیزدیم ولی من فکر میکردم به خاطر سبزی های سوپیه که عصر خورده...امیر فکر میکرد غذاهاییه که این چند وقته خورده و هضم نشده...مامانش فکر میکرد که غده هاش دارن ریز ریز میشن و بالاشون میاره و داره خوب میشه...لابد فکر میکرده سرطان حتما سیاهه...نزدیک های صبح زنگ زدیم اورژانس و گفتیم دکتر بفرستن ولی ما نمیخوایم بفرستیمش بیمارستان به هیچ وجه...تا اون موقع هم سر حرفمون وایساده بودیم...فشارشم خوب بود ولی میگفت کمکم کنین دارم میمیرم....فشارش فشار خون نبود فشار آبهایی بود که تو بدنش جمع شده بود وگرنه خون که نداشت اصلا همش رو بالا اورده بود...حتی بیمارستان که رسیدیم نمیشد ازش خون بگیرن...حتی چند سی سی برای آزمایش...بعدش دیدن کلیه اش کار نمیکنه گفتن باید دیالیز بشه....گفتن باید رضایت بدین چون خونش بند نمیاد ممکنه دیالیز خطرناک باشه....ما که داشتیم فکر میکردیم چی کار کنیم خودش به دکتر گفته بود کارتونو ادامه بدین بعدش هم دستای لرزونش رو میزاشت رو پانسمان گردنش که هی خون ازش میرفت ولی فردا صبحش که دوباره باید دیالیز میشد به خواهرش گفته بود درد داره دیگه نمیخوام دیالیزم کنین باز تا داشتیم فکر میکردیم که چی کار کنیم از آی سی یو پیج کردن کد 13 کد 13...رفتم از یه پرستاره پرسیدم کد 13 یعنی چی گفت یعنی احیا خانم...کد 13 یعنی احیا...بعدش رامون دادن تو....امیر اومد گان بپوشه گفتن لازم نیست ولی هنوز نمیدونستیم چرا لازم نیست؟ من میدونستم کد 13 یعنی چی میدونستم گان لازم نیست یعنی چی ولی بازم نمیدونستم...بعدش هم که هیچی دیگه...رسیدیم تا اینجا...نوعید هم تموم شد...تازه تابستون میشد 22 سالش...

+ نوشته شده در چهارشنبه دوم فروردین 1391ساعت توسط رها |

تا حالا دیده بودین روز اول ماه رمضون اینجوری بشه؟ یعنی چی آخه؟ فکر نمیکنن مردم زندگیشون برنامه داره؟ امروز ناهار نبرده بودم پدرم در اومد....ناهارم داشتما، مثلا گذاشته بودم ساعت دو و نیم که میام خونه بخورم....چه میدونستم یهو سر ظهری معلوم میشه که تا چهار باید بمونیم...بعدش هم سر گشنه گذاشته بودم روی میز و خوابم برده بود در حالیکه هدفون تو گوشم بود و داشتم یه کتاب داستان گوش میدادم مثلا که یهو تو داستانه یه سگه واق واق کرد....یه جوری از خواب پریدم انگار سیخ داغ کردن تو گوشم....تا چند ثانیه نمیدونستم کجام....قلبم داشت تو کله ام میزد....داشتم دنبال سگه میگشتم....کلا خیلی روز خوبی بود....فردا هم از یک ماه پیش دندون پزشکم ساعت چهار و نیم بهم وقت داده....چه میدونستم ماه رمضونه!! هیچی دیگه فردا هم مجبورم تا چهار بمونم اداره....ولی از الان ساندویچ درست کردم که مثل امروز نشه....گفتم بهتون رفتم ارتودنسی کردم؟؟ سر پیری و معرکه گیری! البته فقط شیش تا دندون بالایی رو گذاشتم گفته شیش ماهه هم برمیداره...اولاش فکر میکردم که اگه نخندم و لبهام رو باد کنم حرف بزنم میشه که کسی نفهمه ولی همیشه وسط قهقهه زدنام یادم افتاد برای همین بیخیال شدم دیگه....حالا دیگه هر دفعه که میرم کشهای رنگی رنگی هم انتخاب میکنم برام بزنه....قرمز و بنفش و سبز و آبی....خیلی هم احساس دوازده سالگی میکنم و راضیم... گفتم رنگی رنگی یاد خونمون افتادم....هفته پیش رفتیم پیکو کالر تو شریعتی یه عالمه رنگ خریدیم و دو تا غلطک یه دونه کوچولو برای من یه دونه گنده برای امیر که آخر هفته خونمون رو رنگ کنیم...آخه این صاحبخونه قبلیه مشکل روانی داشته بیچاره...دیوارامون خال خال پشمی بود....مولتی کالر بهش میگن چی میگن نمیدونم....از اولشم قرار بود رنگ کنیم خونه رو بعد بیایم توش که انقدر بدبخت و بی پول شده بودیم که اصلا نرفتیم دنبالش ببینیم چقدر میشه....از طرفی هم یه خاطراتی من از قلمو دست گرفتن امیر داشتم که میخواستم حتما نقاش بیاریم....خونه قبلیمون نقاشه واسه صد تومن دویست تومن که بیشتر بگیره دعوا کرده بود و کار رو تموم نکرده رفته بود....این که میگم تموم نکرده منظورم اینه که فقط یه لنگه در کمد رو جا گذاشته بود....بعد امیر هم اون اوائل که من هنوز زیر یک سقف باهاش زندگی نکرده بودم و فکر میکرد میتونه یک عمر سر من گول بماله ، قیافه متخصصا رو به خودش گرفت و گفت کاری نداره خودم ردیفش میکنم...یعنی دلم میخواست الان میشد یه عکس ازش بهتون نشون بدم...کلا مثل شمع آب شده رنگ شده بود....انگار هی یه قطره غلیظ از اون بالا ول کرده بود پایین تا زمانی که همه سطح کمد رنگی بشه...بعضی جاها کلفت بعضی جاها نازک...منم باهاش قهر بودم اون روز...هی می‌اومدم تو اتاق زیر چشمی نگاه میکردم حرص میخوردم حرف هم نمیتونستم بزنم که...بعدش از روزی که باهاش آشتی کردم هر دفعه چشمم افتاد به در این کمد جلوی غریبه و آشنا یه چیزی بارش کرده بودم و یه جوری شده بود که دیگه این اواخر قلمو میدید، احساس لوزر بودن بهش دست میداد بدون اینکه دقیقا بدونه چرا... چند وقت پیش رفتیم خونه دوستش که داشت خونش رو بنایی میکرد با پدیده‌ای به اسم غلطک و پیکو کالر آشنا شدیم و اونجا هم یه دستی زدیم به کار دیدیم ااا چه آسونه....نه بو داره نه چکه میکنه نیم ساعته هم خشک میشه.... یه دیوارمونو قرمز آجری کردیم یکیشو سبز سدری بقیه‌اشم رنگ کاغذ کاهی یعنی زرد کهنه....یه اتاق رو نارنجی پرتغالی کردیم یکیشم نخودی....کلا خونه لبخند آمیزی شد...از در که میایم تو نیشمون باز میشه.... کل خونه 80 متریمونم شد 150 تومن دو روزم بیشتر طول نکشید....البته یادم رفت بگم که ما دوتایی شروع کردیم به رنگ کردن ولی چند ساعت بعدش شده بودیم شیش نفر با سه تا غلطک گنده و دو تا کوچولو....هی این دوستامون زنگ زدن و بدو بدو اومدن کمک....تازه سه چهار نفر رو جواب کردیم....غلطک و شام و ناهار هم اوردن برامون....هی خندیدیم و آواز خوندیم و خونه رنگ کردیم....بعدشم بیچاره ها خونه رو چیدن و گردگیری و جارو کردن و حموم هم رفتن و اونجا رو هم شستن بعد همگی نشستیم تو خونه رنگی رنگی مون یه چایی مشتی خوردیم...کلا خوش گذشت خیلی....آدم با دوستاش تو معدن زغال سنگ حفاری کنه هم خوش میگذره البته....

+ نوشته شده در دوشنبه دهم مرداد 1390ساعت توسط رها |

میدونین به نظر من 29 سالگی خیلی مزخرفه....28 سالگی هم کم مزخرف نیستا ولی این یه چیز دیگه است...یه بلاتکلیفی عجیبی با خودش میاره....من که پاک قاطی کردم....احساس از دست رفتگی دارم...دقیقا هم نمیدونم چی از دست رفته....برای همین هی مجبورم از این ور بپرم اون ور از اون ور به این ور هی جلوی از دست رفتن هر چیزی که به ذهنم میرسه رو بگیرم....دو هفته است که شنبه‌صبح ها میرم بقالی کنار اداره یه پاکت شیر میخرم و تا آخر هفته روزی یه لیوان میخورم...هر چند که تا شب هی گوز دارم ولی خیلی راضیم از این اقدامم....باز چند روز قبل از تولدم هم جوگیر شدم چند تا سی دی ورزشی تو اینترنت سفارش دادم که برام بیارن....چون از خرید انترنتی هم میترسیدم خیلی مرموز اسم همکار بقل دستیمو نوشتم با نصف فامیلیه همکار روبه رویی رو....خلاصه چند روز پیش امیر زنگ زد که صدیقه ارسطو تویی؟ گفتم آره آره خودمم 18100 تومن هم با خودت ببر پایین :D سی دی ها رو که دید دیگه مخش سوت کشیده بود بدبخت...آخه تو تمام این تغییرات خیلی مظلوم چشمهامو درشت میکردم و ازش خواهش میکردم که باهام همراهی کنه....یا مثلا تا یه چیزی میخوریم میبرمش با خودم که مسواک بزنیم....تا اون موقع اعتراضی نکرده بود ولی دیگه سی دی ورزشی رو پیش بینی نمیکرد...عصری که رسیدم خونه یه ملافه پهن کردم جلو تلویزیون و وایسوندمش کنارم با هم دیگه یوگا کردیم...آخرش که دراز کشیده بودیم رو زمین و تمرین تموم شد چشمامو که باز کردم با لبخند بهم گفت که آمادگی این همه مثبت شدن رو نداره و اگر ممکنه این یه قلم رو بیخیالش شم....که قبول کردم ولی دیگه تنهایی بهم نمیچسبه...زنگ زدم به دوستم قرار شده بریم کلاس اسم بنویسیم....به جاش روزا که میرسم خونه سی دی ایروبیک رو میزارم و دو تا بطری آب به جای وزنه میگیرم دستم و ورزشی میکنم که نگو....وقتی که حرکات ایستاده انجام میدم عرقم اگه نره تو چشمم همینجوری راه میفته میاد پایین تا میرسه به کش شورتم...اگه خم شده باشم هم چیک چیک از چونه ام میریزه پایین....تو عمرم به یاد ندارم که عرق سیال کرده باشم....اگه چیزی هم بود که خیلی کم اتفاق میفتاد ثابت میموند جایی که ازش در اومده بود یا دیگه فوقش خودش تنهایی میرفت....رودخونه تشکیل نمیداد...به نظر میرسه که ورزش خوبیه...البته فقط روی میزان عرق قضاوت نمیکنما...از اونجا میگم که روز اول که شب خوابیدم صبح پا شدم از بالای زانو تا گردنم عضله‌ای نبود که درد جانکاه نکنه...معلومه که خیلی دقیق روی همه عضلات ریز و درشت کار میکنه...

از لحاظ علمی هم هی دارم نوک میزنم این ور و اون ور....یه کمی سرچ میکنم راجع به فیزیک کوانتوم...بعدش یهو دلم میخواد که هنوز میتونستم انتگرال حل کنم...میشینم قوانین اون رو میخونم...تمام مدت هم تو گوشم آهنگ فرانسوی داره پخش میشه که تکستش رو هم گاهی یه نگاهی میکنم...کتاب جهان هلوگرافیک رو هم به زور دارم میخونم و واقعا حس میکنم گاهی که مغزم داره گشاد و گشادتر میشه...هر فصلش که تموم میشه میگم کاش از این به بعدش آسونتر باشه....اصلا هم نمیتونم بگم بهتون که موضوعش چیه...ولی به نظر میرسه که خیلی جالبه

از لحاظ اجتماعی وضعم خیلی بهتر از چیزیه که انتظارش رو دارم....اعتماد به نفسم خیلی داغونه....همش فکر میکنم هیشکی دوسم نداره...درحالیکه هی عکسش بهم ثابت میشه...بعدش احساساتی میشم و پاهام میلرزه و چونه‌ام و دیده شده که اشکی هم ریختم....همه همکارام تولدم رو یادشون بود و حتی اونایی که تو تولد دیگران دیده نمیشن برام کادو خریده بودن...شبش هم یاسمن و شوهرش رو برداشتیم بردیم رستوران کوهپایه دربند که مثلا شیرینی قبولی کانادا و خونه خریدن و تولدم و اینا رو یه جا بدیم بخورن...بعد که داشتیم لواشک ها رو نگاه میکردیم و میومدیم پایین یاسمن گفت ااا دوستتون !....برگشتم دیدم علیه....فکر کردم با دوستای دیگه اش اومده پریدم بغلش کردم یهو دیدم یکی دیگه از دوستای امیر جلوتره و کیک دستشه باز فکر کردم که تولد یکی از دوستاشونه اومدن دربند بعد یهو یکی دیگه از پشت علی دراومد یکی دیگه از جلوتر برگشت یکی دیگه از اون ور خیابون پرید بغلم که تولدت مبارک....تازه فهمیدم برای منه همه اینا....پونزده نفر آدم به خاطر من تا اونجا اومدن و از هشت شب اون پایین نشسته بودن تا من نامرد به دو تا از دوستای خودم شام بدم و سیر بشیم و برگردیم پایین تا بیان پیشم...درحالیکه وقتی یه نفرشون هم بهم زنگ نزده بود تا اون موقع بهشون حق داده بودم که یادشون نباشه چون من آدم مهمی نیستم چون حتی اگه تو کتاب چهره دیده باشن که تولدمه انقدر ارزش ندارم که بیان بهم تبریک بگن و حتی یک درصد هم فکر نکرده بودم که چقدر عجیبه که هیشکی بهم زنگ نمیزنه و حتما میخوان سورپریزم بکنن....حتی یک درصد....نمیدونم چرا انقدر تو مغزم و دلم بدبختم!  دلم برای خودم میسوزه گاهی....حتی عصر اومدم خونه به امیر گفتم آزاده زنگ نزد بهت که بپرسه تولد منه آیا؟ امیر گفت نه! گفتم آخه دیدم که اومد تو کتاب چهره و مطمئنم که دید تولدمه ولی هیچی بهم نگفت! .... آخی نازی چقدر من خنگم واقعا... ولی میدونین کلا به نظرم آدم هر چقدر سنش مزخرف میشه امکان اینکه تولد باحالتری داشته باشه بیشتر میشه...چون هی آدمهای دور و برت بیشتر میشن...قدیمی تر میشن....بیشتر میشناسنت و حاضرن برات یه روسری بخرن بعد بشینن با دست روش نقاشی کنن یا برات مجسمه بسازن....امیر هم رفته بود سکه‌هایی که توی یه جشنواره فیلم برای فیلمش گرفته بود فروخته بود برام انگشتر خریده بود...بعد من هم هی کادوهامو گرفتم هی همه جام لرزید و هی رقیق تر شدم.... آخه کی این دوستا رو ول میکنه میره؟  سی سال هی دوست پیدا میکنی آخرش یه روز باید همشونو بزاری بری تو هم نکنی این کار رو یه روز اونا میرن ....همینا دیگه فعلا...الان احساساتی شدم حوصله ندارم دیگه بنویسم...

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم تیر 1390ساعت توسط رها |